زودتر بیامن زیر باران ایستاده ام و در ته کوچه بی نهایتانتظار تو را میکشمچتری روی سرم نیستمی خواهم قدم هایت را با تعداد قطره های باران شمارش کنمتو قبل از باران می رسی ؟یا باران قبل از آمدن تو به پایان می رسد ؟مرا که ملالی نیستحتی صد سال هم زیر باران بدون چتر بمانمنه از بوی یاس باران خورده خسته می شوم
دیگر سوسوی هیچ چراغی امیدوارم نمی کنددیگر گرمای دستی دلم را به تپیدن وا نمی داردمیروم تا در تاریکی راه خود را پیدا کنمکه به چراغهای نورانی و دستهای گرم دیگر اعتمادی نیست...خالی تر از سکوتم …انبـوهــی از ترانـهبــا یـاد صبـح روشـن اما …امیـد باطلشب دائـمی ست انـگار …...دیگر بهار هم سرحالم نمیکندچیزی